در عشق تو جان ز غم محابا نکند
ما راز غمت به کس نگوییم اگر
بوی جگر سوخته رسوا نکند
گر بماند به میان من و تو
خود بمیرد در خود
گر ببندد در خود
و بماند ... به میان من و تو
عشق در بسته
ناسزایی است به عشق همگان
او که سیبی را دوست می دارد
به همه مهر می ورزد
که همه از گوهر یکتایند
من به خوبی می دانم
که ورای من و تو
هستی هست
عشق ما می میرد - مگر آزاد شود
رفتنت رنج من است
رنج من عشق من است
پس رهایت خواهم کرد
چون تو را آزاد دوست دارم
تمام ماجرای من
سه واژه شد برای تو
سه واژه ی جدا ،جدا
من و...
شب و ...
هوای تو...
گرچه مجنونم و صحرای جنون جای من است
لیک دیوانهتر از من، دل شیدای من است
آخر از راه دل و دیده، سر آرد بیرون
نیش آن خار که از دست تو در پای من است
رخت بر بست ز دل شادی و هنگام وداع
باغمت گفت که یا جای تو، یا جای من است
جامهای را که به خون رنگ نمودم، امروز
بر جفا کاری تو شاهد فردای من است
چیزهایی که نبایست ببیند، بس دید
بخدا قاتل من، دیدة بینای من است
سر تسلیم به چرخ آن که نیاورد فرود،
با همه جورو ستم، همت والای من است
دل تماشایی تو، دیدة تماشایی دل
من به فکر دل و خلقی به تماشای من است
آن که در راه طلب خسته نگردد هرگز
پای پر آبلة بادیه پیمای من است
شعر از : فرخی
جامه را پاره نکن وقت زلیخایی نیست
یوسف قلب مرا طاقت رسوایی نیست
عقل کال من دیوانه نگندیده هنوز
کال کال است نخور میوه ی زیبایی نیست
روزه را باز نکن ای لب خشکیده زعشق
سراین سفره افطار که خرمایی نیست
لب ساحل چه ترک خورده وخشک است عزیز
به گمانم که در این حاشیه دریایی نیست



